|
با تشکر از همه ی پسر ها و دختر های گروه IT ورودی مهر 85...
|
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
***
. . . جوان زیبایی که هرروز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند ، چنان شیفته ی خود
می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد.
در جایی که افتاده بود گلی رویید که نرگس نامیدندش.
وقتی نرگس مرد، الهه های جنگل به کنار دریاچه آمدند و اشک های دریاچه را مشاهده کردند . . .
پرسیدند: چرا می گریی؟
گفت : برای نرگس می گریم.
پاسخ دادند :آه شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی ، هرچه بود با آنکه همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.
دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود ؟
شگفت زده پاسخ دادند : کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند ؟ هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست.
دریاچه لحظه ای ساکت ماند سپس گفت :
برای نرگس می گریم ، اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم.
برای او می گریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد می توانستم در اعماق دیدگانش
بازتاب زیبایی خودم را ببینم.
تمامی داستان های زیبا به نوعی این چنین آغاز می شوند . . .