|
با تشکر از همه ی پسر ها و دختر های گروه IT ورودی مهر 85...
|
شبي در محفلي با آه و سوزي شنيدستم كه مرد پاره دوزي
چنين مي گفت با پير عجوزي
(( گلي خوش بوي در حمام روزي رسيد از دست محبوبي به دستم))
گرفتم آن گل كردم خميري خميري نرم و نيكو چون حريري
معطر بود و خوب و دلپذيري
(( بدو گفتم كه مشكي يا عبيري ؟ كه از بوي دلاويز تو مستم))
همه گلهاي عالم آزمودم نديدم چون تو عبرت نمودم
چو گل بشنيد اين گفت و شنودم
(( بگفتا من گلي نا چيز بودم وليكن مدتي با گل نشستم ))
گل اندر زير پا گسترده پر كرد مرا با همنشيني مفتخر كرد
چو عمرم مدتي با گل گذر كرد
(( كمال همنشين در من اثر كرد . وگرنه من همان خاكم كه هستم )) بهار